X
تبلیغات
قورباغه ها
قورباغه ها

گاه نوشته های یک قورباغه

...

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 10:37 توسط امین

 

 مشکل من اینه که از ساز خوشم میاد ، ولی رقصیدن بلد نیستم....

      تو دلخور نشو...

  بزن

  مام یه تکونیش میدیم واست...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 19:1 توسط امین|

خارجی/زیر نور مهتاب


یک:انتظارت ازم چیه؟؟

دو : اینکه ازم انتظاری نداشته باشی !!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 20:30 توسط امین|

خوشبختی

 

یعنی

من خونه ندارم و پول هم ندارم که خونه بخرم

من ماشین ندارم و پول هم ندارم که ماشین بخرم

من زن ندارم و پول هم ندارم که زن بگیرم

و باز

پهن پهن لبخن میزنم به ساختمانهای زیبای شهر و ماشینهایی را که از کنارم می گذرند چشمک میهمان میکنم و در خیالم با پری رویان ، پیاده رو را قدم میزنم.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 12:4 توسط امین|

این شب ها

"دادن"

دردیست مشترک بین من و تازه عروس همسایه

من جان

 و

او جانانه

 

من به یاد تو و او به یار خود

نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 11:9 توسط امین|

 

دیوانه ای را دوست میدارم که هر روز بر من میخندد 

لطفی که هیچگاه من بر او روا نداشتم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 21:1 توسط امین|

 

وقتی

موی سفیدو توی آینه دیدم

رفتم یه لواشک فافا خریدم و از ته دل لیسیدم...

 

پ.ن: تصمیم گرفتم به چیزای الکی فکر نکنم...ولی داشتم خفه میشدم...یادم رفت نفس بکشم.غافل از این که همین چیزای الکی گاهی زندگیت میشه...

پ.ن: موهام بدجوری سفید شده..

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 19:55 توسط امین|

 یک: چته دمقی؟

دو: نمیتونم بچه دار بشم.

یک: دکتر رفتی؟

دو: آره ولی اونم نتونست کاری کنه.

یک:واسه چی ؟ مگه چی گفت؟

دو:گفت باید بری پیش یه عاقد.

یک:تفکر عمیق...

 

 

پ.ن:یادمه تو خدمت یه چیزی داشتیم با  عنوان رعایت سلسله مراتب،یادمه همیشه واسه عدمش توبیخ میشدم ... تازه میفهمم عیب از آموزش اونا نبوده ، عیب از این دنیای وارونس...

 

در گوشی: یه قد داره مثل شتر و یه فیس داره اینهو دلقک از بس سرخ و سفیدش کرده ولی قحطی شعور توش زار میزنه !!!! همین پری قصه های ما...

نمیدونم چرا ما آدما نسل به نسل گنده گوزتر ، پر ادعا تر ،  هوشمندتر ، مصنوعی تر و بی شعورتر میشیم...بد تکاملیه این تکامل نوع بشر!!! ... و چه خوشبخت شانپانزه ها که راهشان را از ما جدا کردند.

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:20 توسط امین|

 

  تصور کن!!

  بعضی وقتها فقط باید ساده تصور کنیم...

قرار نیست دنیایی را تصور کنیم که فاقد بمب اتم باشه یا بدور از جنگ... حتی قرار نیست جزیره ای بکر با ساحلی آفتابی و آروم و درختای نارگیل و موز رو تصور کنیم ... یا تصور یه کلبه ی چوبی بالای یه کوه و منظره ی غروب خورشید بین درختای یه جنگل انبوه از روی یه صندلی چوبی ...

اشتباه نکن...قراره ساده تر تصور کنیم...

پس سعی تو بکن...

هنوز جای کار داری اگه میخوای عطر قهوی داغی رو تصور کنی که توی سردی نگاه بی تفاوتش محو میشه...

قراره ساده تر تصور کنی...

.

.

پس

تصور کن!!!

یه بعداظهر سگی و آدمایی که تکلیفشون با خودشون معلوم نیست ـــــــ یه اتهام همیشگی که با شنیدنش اینبار به جز لبخند هیچ حسی بهت دست نمیده ـــــ یه دل که هنوز میشه تپیدنشو حس کرد ــــ و یه شکم گرسنه که داره بدقلقی میکنه..

یه نگاه به کیف پول واسه احتساب خرج ــــ ساعت ۵/۳ بعداظهر و پیاده رویی که تازه داره جون می گیره با قدم های حریص ، واسه خرید عید ـــــ یه فست فود با میزای خالی و یه سیبیل سیاه و چشمای قلوه ی خون  پشت میز سفارس که تو این روزگار ژیلت و اپیلیدی واسه تصور ساده ی ما یه کمی سنگینه ...

ولی قرار شد ساده تصور کنیم...

یه پیرمرد با یه عصای سیاه و قدمای گشاد ـــــ چهرش معلومه که ۸۰ رو رد کرده ولی حتی قصد ملاقات با عزرائیل رو واسه ۱۰ سال آینده هم نداره..

درست میز کنارت میشینه و  اول واسش یه قوطی کوکای مشکی با یه نی میارن...

تصور کن !! خوردن کوکا و آرغ هایی که شنیدنش هر کسی رو از میل میندازه..... آروغی که حاکی از محتوای درونیی بس نامعلوم میده ، با هربار مکیدن آرغی میزنه که شاید تا ۸۰ سال آینده هم دیگه صدایی شبیه اون صدا تو دنیات تکرار نشه و پس از هر آرغ شکر گذاری و آهی که تو هیچ مذهب و دینی نشنیده و ندیده بودی...

ولی تصور ساده ی ما هنوز تموم نشده ...

تصور کن!! چند لحظه ی بعد ساندویچی طویل ــــــ گازهای ناممکن و تکه های ساندویچ که از دهان گشاد پیرمرد به روی میز می ریزد ـــــ و آرغ هایی که این بار تداعی کننده ی نوشخوار شتران دوران جاهلیت است ... پیرمرد تصور ما پیرمردی بس خارق العاده که نه ولی شاید پیرمردی عجیب بود...

 تصور ساده من حقیقت ساده ی روزمرگی من بود.

پ.ن:

در دنیای ما ، سعی به سادگی تصور سخت تر از  تصور سادگیست...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 19:36 توسط امین|

در این زمستان سرد حافظه بلند مدتم را از بین عکس ها و شعار ها مرور میکنم ، خیابان را که قدم میزنم ،  به حافظه کوتاه مدتم شک میکنم و نوشته ای را بلند بلند زمزمه میکنم که یادم نیست کجا خوانده ام:
ما

نسل بوسه های خیابانی هستیم ،
نسل خوابیدن با اس ام اس ،
نسل درد و دل با غریبه ...های مجازی ،
نسل غیرت روی خواهر ، روشنفکری روی دختر همسایه ،
نسل شرت دی اند جی در سجده نماز
نسل لایک و پوک از روی غرض ،
نسل کادو های یواشکی ،
نسل خونه خالی و دعوت شام ،

نسل پول ماهانه ی وی پی ان ،

نسل صف و دعوا ،
نسل تف ، وسط پیاده رو ،
نسل هل ، توی مترو ،
نسل مانتو های تنگ ،
نسل " شینیون " زیر روسری ،

نسل کارگران پیر مو رنگ کرده برای جوانی و پیشنهاد کار ،
نسل شارژهای اینترنی ،

نسل " copy , paste " ،

نسل عکسای لختی در ساحل دوبی ،

نسل جمله های کوروش و دکتر ،

نسل فتوشاپ ،

نسل دفاع از فاحشه ها ،

نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس ،

نسل سوخته ، نسل من ، نسل تو !


یادمان باشد ، هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم ،

بین عذاب هایمان ، مدام بگوییم ، یادش بخیر ،

دنیای ما هم همین طوری بود

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 19:15 توسط امین|

خیلی چیزا ممکن تو زندگی خیلیا نباشه...

خیلیا ممکنه خیلی چیزا را با تلاش و کوشش و یا گذر زمان بدست بیارند..

 ولی خیلی چیزای دیگه هم هست که باید تو وجودت باشه و هیچ وقت نمیتونی بدستشون بیاری ....

مثل

حماقت من

پ.ن:از خودم متنفرترم از همیشه 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 17:6 توسط امین|

 

توی آینده ی جامعه ای  که احساس همدردی و همزاد پنداری دختراش با شخصیت خیانت کار فیلم 

عشق ممنوع                   

چفت می شه ، نمیدونم بهشت کجای پای مادراشه؟؟؟!!! 

 

پ.ن:من هنوزم درگیرم با این کالبد ، بلکه بشه رفت تو بهشتو این وآسم بسه...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 18:50 توسط امین|

 

توی زندگی ما آدما حسایی هست که فقط خودمون تجربش می کنیم ؟

نمیشه نوشتش ... نمیشه دیدش... حتی نمیشه فهمیدش...

مثل

روزگار آقای کلاغ. 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 19:59 توسط امین|

 

توی خیالت همه چیز خوب به نظر میرسه...

فکر میکنی هیچ چیزی قرار نیست آرامش این اقیانوسا بهم بریزه...

.

.

اقیانوست که می شکنه

به سقف اتاق ذول میزنی و تو خودت جون میکنی.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 19:55 توسط امین|

فرشته فراموشی

دخترک وقتی اشکهاش ته کشید ، از جاش بلند شد و دل به جاده زد به امید پیدا کردن فرشته فراموشی ، بی خبر از اینکه واسه دیدن فرشته ها فقط کافیه آسمونو نگاه کرد ...

 

پ.ن:بودن و ندیدن ¤ فراموشی و گم شدن

 

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 19:9 توسط امین|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت